تبليغاتX
کالیکلا

کالیکلا

کالیکلا روستایی زیبا در مجاورت جنگل و شالیزار و با مردمی خونگرم و فهیم

آغاز به کار احداث بنای مسجد روستا

چون روستا مسجد بزرگی نداشت و جمعیت روستا هم زیاد شده  است نیاز به ساخت مسجد بزرگ برای جوابگویی به مردم خوب روستا احساس شد. بر همین اساس جوانان و معتمدین روستای کالیکلا تصمیم به احداث مسجد روستا را گرفتند که ان شاءالله  با توکل به خدا و یاری ائمه اطهار  و لطف و کرم آقا اباعبدالله الحسین (ع) و علمدار باوفایش و یاری امام زمان (عج) مسجد محل ساخته می شود. ضمن آرزوی توفیق برای برای همه دست اندرکاران و مجریان ساخت مسجد امید واریم خیرین روستای کالیکلا و سایر روستاهای لفور و  دیگر نقاط با کمک های مالی خود  به یاری این عزیزان بشتابند.
همانگونه که
خداوند در سوره توبه آیه ۱۸ می فرماید:إِنَّمَا يَعْمُرُ مَسَاجِدَ اللّهِ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَأَقَامَ الصَّلاَةَ وَآتَى الزَّكَاةَ وَلَمْ يَخْشَ إِلاَّ اللّهَ فَعَسَى أُوْلَئِكَ أَن يَكُونُواْ مِنَ الْمُهْتَدِينَ
مساجد خدا را تنها كسانى آباد مى‏كنند كه به خدا و روز بازپسين ايمان آورده 
و نماز برپا داشته  و زكات داده و جز از خدا نترسيده‏اند پس اميد است كه اينان از راه‏يافتگان باشند.
در ضمن شماره حساب بانک تجارت شعبه شیرگاه کد ۹۶۴۰ و حساب جاری فراگیر ۷۸۱۷۳ به نام مسجد امیرالمومنین (ع)  و حسینیه روستای کالیکلا لفور آماده دریافت کمکهای خیرخواهانه همه عزیزان می باشد. نقل قول از وبلاگ دوست عزیز حسین آقا نریمانی: http://hsfz.blogfa.com/

شروع ساخت مسجد روستا

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 16:59  توسط جمعی از نویسندگان  | 

تصویر بی نظیر

 

             یک تام به نزد ناتمام آمده است      یک پخته به همراهی خام آمده است
             تا بشکفد این سـرود لکنت بارم      تصویر به یاری کـــــــــــــلام آمده است

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 13:59  توسط جمعی از نویسندگان  | 

یاد وخاطره شهدای روستای کالیکلا گرامی باد

شهيد تقي توكلي

نام پدر: عنايت

تاريخ تولد: 12/6/47ت.شهادت:20/5/1367

محل شهادت:سردشت

گلزار شهيد: كا ليكلا

این قصیده  زیبا بیاد شهدای این روستا در وبلاگ شهدای لفور درج شده است. به خانواده های محترم این شهدا و همه کالیکلایی های عزیز تقدیم می شود.                                            
درنگ را من دگر جايـز نديــــــدم            به شهرخون همان مهران رسيدم

گرفـتم من سراغی را ز شعبـان            يکی گفت محرابی را من نديـــدم

شـهيــد اولـی را مـن نـديــــــدم         شعبــان محـرابی را من نديــــدم

شـهيـــد اول کالـيـــکـلايــــــــي            شعبــان محـرابی مـرد خــــــدائی

 نديـدم يــار علی را نـزد ايشـان            نـمـودنـد پـرپرش در آن بيابـــــــان

خـونش ديدم ولی جسمش نبوده       نـريـمـانی بـخـون خــود تپـيـــــــده

جــلال خــليــلی در يـادم آمـــــد         تـقــی تــوکلــی را يــاد کـــــــردم

نشـسـتيـم تا بيـايد بـر سر قـول         نـيـامـد او , يقيـن گرديده مقبـــول

جـلال و يـارعلی چـه بـاصفـاينـد         شـهيــد عــاشــق کـاليـکلاينــــد

ز مـــداح و شــهـيـــــــد راه داور         عليـرضـا محـرابی مــرد سنــــــگر

که هـم جانبـاز بود هم شيميايی         مـدرس بــوده و بــوده مـــــــــربی

که اين جـانباز از کاليکـلا بــــــود        تـمام پيکرش تـرکش سرا بــــــود

   

متن مصاحبه با مادر شهيد محرابي:

منبع:http://www.sabz-sorkh.com/nashrie/nashrie66/P304.htm

  در صفحات كتاب پرافتخار شهادت نكاتي جالب و شگفت‌انگيز نهفته است كه بسيار ارزشمند و آموختني است. در مصاحبه كوتاه كه با مادر كشاورز و ساده دل شهيد شعبانعلي محرابي كاليكلايي انجام گرفت رازهاي نهفته عاشقي و دلباختگي و خلوص و سادگي نمودار و متجلي است. شهيد شعبانعلي محرابي در تاريخ 20/12/1339 شمسي در روستاي كاليكلا لفور شهرستان سوادكوه ديده به جهان گشود تا مقطع پنجم ابتدايي را در زادگاهش سپري كرد و سپس براي ادامه تحصيل مجبور به ترك ديار شد. بعد از به پايان رساندن مقطع راهنمايي به خاطر وضعيت بد اقتصادي خانواده كه در تنگناي شديد مالي قرار داشتند مجبور شد ترك تحصيل كند و با كار كردن كمك خرج خانواده شود. در شب‌هاي سرد حكومت پهلوي در سلك مبارزان انقلابي قرار گرفت و جزو فعالان انقلابي به شمار مي‌آمد. در توطئه جنگ تحميلي به سوي جبهه‌هاي حق عليه باطل شتافت و در تاريخ 19/8/1359 در منطقه جنگي مهران به درجه رفيع شهادت نايل آمد. خانواده شهيد محرابي در كمال سادگي و بي‌آلايشي و عدم دلبستگي به دنيا به كار پرزحمت كشاورزي مشغولند. گفت و گوي كوتاه ذيل ماحصل يك نشست صميمانه است كه تقديم‌تان مي‌شود.

ـ مادرجان! چند فرزند داري؟سه تا. دو تا دختر و يك پسر! كه از پيشم رفت و منو تنها گذاشت.
ـ از پسرت برايمان بگو از رفتارش از خاطراتش.خاطره! نمي‌دونم از كدومش بگم. شعبان جان چه شب‌ها كه با تن خسته و شكم گرسنه مي‌خوابيد. فروتن بود با خدا بود. امين بود و مردم دوست بود. هميشه لب به خنده داشت، هر چي بهش مي‌گفتم فقط چشم مي‌شنيدم شعبان جانم فداي قرآن شد.

ـ از اين كه تنها پسرت شهيد شد چه احساسي داري؟شعبان جانم براي دين خدا شهيد شد. در راه امام حسين (ع) شهيد شد. من راضي‌ام به رضاي خدا، از اين كه عصاي روز پيري‌ام و تكيه‌گاه زندگي‌ام و آرزوي دلم از پيشم رفت داغ جداي‌اش دلم را كباب كرد و استخونمو سوزوند و زبان و دهنم را بست و قامتم را شكست ولي خدا را شاكرم كه پسرم فداي رهبرش شد فداي خاكش شد و فداي دين و مردمش شد.چه آرزويي برايش داشتي؟ـ تمام آرزوي دنيايم را در چهره و قامت رعناي شعبان جانم مي‌ديدم مثل تمام مادرها دوست داشتم قبل از اين كه بميرم داماد شدنش را ببينم و برايش جشن عروسي بگيرم. پابرهنه روز جشنش كار كنم و از پيشانيم عرق جاري بشه و حتي فرصت پاك كردنش را نداشته باشم. برايش خونه ساختم منتظر ماندم تا برگرده و دستش را حنا ببندم و كليد اتاقش را بهش بدم و بگم خدا پشت و پناهت باشه. الان كليد خونه‌اش بيست و شش سال تمام كه به گردنم آويزونه و پسرم هنوز نيومده.ـ از خدا چه آرزويي داري؟از خدا آرزو دارم تمام جوان‌هاي اين سرزمين را در پناه خودش نگه دارد و رهبر اسلام و عزيز را براي ما حفظ كند.

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 13:57  توسط جمعی از نویسندگان  | 

مطالب مفید و خواندنی و تصاویر ارسالی از طرف  شما در مورد روستای دیدنی کالیکلا در این وبلاگ به نام شما ثبت خواهدشد. yashar_sawadkohi@yahoo.com

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 13:47  توسط جمعی از نویسندگان  |